تبليغاتX
mir

زندگی خود را بصورت شاهکاری بی همتا در آورید. 

 

يک کودک همواره می تواند چهار چيز به يک آدم بزرگ بياموزد.

هر که این ها را آموخت و به کار برد در واقع به فطرت پاک اولیه خود رسیده است

و شاهکاری متفاوت از زندگی خود ایجاد خواهد نمود :

 

  1- شاد بودن بدون دليل.(رضایت از همه آنچه مقدرات الهی بوده است بدون قضاوت شخصی)

 

 ۲- با تمام وجود تقاضا کردن آنچه می خواهد .(ادعونی)

 

 ۳- دائم به کاری مشغول بودن.(نهایت تلاش خود را نشان دادن)

 

 4- خالی نمودن خود از هرگونه کینه و فراموشی ناراحتی ها بعد از اشک ریختنی چند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط mir |

شنيده اي مي گويند سر بشكند  پا بشكند دل نشكند؟ چرا؟

به خدا مي گويند جبار ،جبار يعني چه؟يعني شكسته بند .حالا خدا كجا را اگر بشكند درستش مي كند؟

سر را؟پا را؟نه.اين ها را كه همين دكتر ها درست مي كنند . آن را كه از او بر مي آيد و از دكتر ها بر     نمی آيد دل است.دكتر دل شكسته   خودش است.اما البته شرط هم دارد اگر خواستي چيزي را او درست كند نبايدببري  پيش ديگران .هيچ دكتري كار نصفه و نيم دكتر ديگر را قبول نمي كند.             علي الخصوص او.

+

رفتم كه خار از پا كشم محمل زچشمم دور شد        

يك لحظه من غافل شدم صد سال راهم دور شد

 

 

شنيدي كه فرمودن دنيا بازيه.

پس خوب بازي كن.

حسابي لذت ببر كه خستگيت در بره،

تا اون ور سر حال باشي.

آداب شرعي هم مقررات بازيه،

كه جر زني نكنيم.

دو گروه ضرر كردن:

يكي اونايي كه جديش گرفتن و همش حرص خوردن.

يكي هم اونايي كه ترك دنيا شدن و اصلا بازي نكردن.

(اسمائيل دولابي)

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط mir |

يك E mail از طرف خدا ...

    امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاض  شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون  خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی ...

  دوست و دوستدارت:خدا

+ نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط mir |

برای زیستن در کنار هم ، لازم نیست مانند هم باشیم ؛ کافیست به تفاوت هایمان احترام بگذاریم

آهسته گفت:خدا نگهدارت...در را بست و رفت ...آدمها...مسئولیت خودشان را به گردن خدا می اندازند...و می روند

 

 گفت دعا کنی می آید ...

گفتم آنکه با دعا بیاید به نفرینی می رود خواستی بیایی ،با دعا نیا  با دل بیا !!

 

زندگی کن! حتی اگر بهترینهایت را از دست دادی. چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر برایت میسازد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط mir |

زماني براي گاز گرفتن اسب ها


نميدانم نويسنده اين متن كيست. ولي انگشت روي درد بزرگي از دردهاي اين جامعه گذاشته است

مادرم  شصت ساله است. زن مهربانی است ، کمتر نق می زند  و سعی می کند مثبت باشد.
مادرم سرطان دارد،  اما در این مورد با کسی حرف نمی زند.
مادرم در مورد دردهایش زیاد حرف نمی زند مگر آنکه درد از حد بگذرد. چند
وقت پیش اینجور شد.

حالش خوش نبود. اصرار کردم .مامان ؟ چی شده؟
داستان ساده و دردناک بود.

مادرم سوار یک سواری خطی از انقلاب به شهرک شده بود. وقتی نشسته یک زوج
جوان  می آیند و می نشینند روی صندلی عقب.
مادرم پیاده نمی شود چون با خودش فکر می کند که  انسانیت حکم می کند که
آنها توی سایه بشینند.
تمام راه مادر شصت ساله ی من زیر آفتاب تابستان می پزد اما خوشحال است که
آن جوانها در سایه خوشند.
وقتی مادرم کمی جلوتر می خواهد پیاده شود مجبور است آن دو نفررا پیاده
کند تا از تاکسی بیرون بیاید.
مرد جوان رو به مادر من کرده می گوید: واقعا از خودت خجالت باید بکشی که
ما رو پیاده کردی تا خودت پیاده شی!

مادرم جا خورده. گفته پسرم، من جای مادر تو هستم، این چه لحنی است؟
جوان گفته برو بابا ! سوار شده و در را شترق بسته و تاکسی حرکت کرده.
مادرم ناراحت  شده بود، با غم این را تعریف می کرد.
باورم نمیشود….تهرانی که من ترک کردم این جوری نبود.

***

تهرانی که ما ترک کردیم اینجوری نبود.

مردم توی روز روشن  به هم فحش می دهند، عصبی اند ؛ و كاملا به خود حق مي دهند،
اين خيلي عجيب است كه توي روز روشن به هم ناسزا مي گويند و فحش مي دهند
و تازه كلي كلاس هاي جورواجورِ روانشناسي و عرفان و از اين قبيل هم باب شده...

بعد قیافه اش جور عجیبی شد و گفت: بی ادب… بی ادب، چجوری بگم، مردم خیلی بی ادب شدن!

***
میام توی وبلاگ. می بینم  باز غوغا شده…
چند تا آدم خوب به هم حرفهای بد زده اند. ......... را به هم حواله کرده اند.
پدر و مادر هم را نواخته اند..
آنها را می شناسم ، شهادت می دهم که آدمهای خوبی هستند.
مانده ام که این همه حرف بد را از کجایشان در آورده اند..

از خودم .....................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط mir |

نوشابه با طعم مرگ
 
ساعت 2 بعدازظهر، بیست کیلومتر مانده به کرج، ناگهان خوردیم به ترافیکی سنگین...


مردم از ماشین هایشان پیاده می شدند و در لاین مقابل به سمت کرج می دویدند!
شگفتی ام زیاد طول نکشید و با حرکت لاک پشتی رسیدیم به اصل ماجرا :
بعضی از هموطنان محترم و با فرهنگ ما، با حرصی وصف ناشدنی و بی خیال از تصادف، در حال جمع کردن ..........

آخر این نوشابه ها را چگونه می توان خورد و طعم مرگ را ناچشیده گرفت؟ 
  
 

 
سخن روز : اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان  يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت. انيشتين


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط mir |

اما من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر

شب سردی بود …. پیرزن به بیرون، به میوه فروشی زل زده بود، به مردمی که میوه میخریدن … شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر …

 

شب یلدا همه دور هم در طولانی ترین شب سال سرگرم خوردن آجیل

و میوه و گرم گفتگوی های خودمون هستیم ، و دوست داریم که این شب تموم نشه !

آیا تا به حال فکر کردید کسانی هستن که توی این سرما بدون خونه و سرپناه با شکم گرسنه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط mir |

عاشورا هم اوج حماسه است و هم اوج تراژدي، چشم تاريخ چنين حماسه شکوهبار و چنين تراژدي خونرنگي را ، در سراسر حيات بشر، هرگز نديده است.

واقعه کربلا یکى از معدود وقایع تاریخى است که در میان همه حوادث ویژگى خاص یافته و ممتاز گشته است و گذر زمان نه تنها آن را به فراموشى نسپرده بلکه هر روز بیش از پیش آن را نمایانتر و شکوفاتر ساخته است، بى شک عناصرى در این نهضت وجود داشته که سبب شده این واقعه بر تارک تاریخ درخشنده و ماندگار شود.

عوامل جاودانگى واقعه عاشورا به اختصار عبارتند از:
۱. حسین علیه السلام اولین کشته از خاندان رسول خدا
۲. ناجوانمردانه بودن شیوه هاى جنگ
۳. نابرابرى نبرد و پیکار شجاعانه
۴. استوارى امام و پافشارى بر اصول
۵. قربانى کردن بهترن ها (خانواده)
۶. الگودهى قیام
۷. حق محورى و حق طلبى

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1390ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط mir |

هرچند يکبار، ايميل هايي درباره ايران ميگيريم که عکسهاي خنده دار را نشان ميدهد

و موضوع آن" فقط در ايران " يا "only in Iran" است.

اين ايميل ها اگرچه خنده به لب مينشاند و بعدي از ابعاد جامعه ايران را نشان ميدهد،

اما در ايران چيزهايي هم هست که ساده از کنارشان ميگذريم.

اگر مدتي از ايران دور باشيد، اين نکات زيبا بيشتر خود را نشان ميدهند.

امروز با همسرم به کوهپيمايي در دارآباد رفتيم.

نيمه هاي راه گروهي زن و مرد با سن هاي کم و زياد نشسته بودند.

.

.

ميتوانيد به رخدادهاي يکروز عادي از زندگي فکر کنيد، در آن تلخ و شيرين بسيار وجود دارد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 9:27 قبل از ظهر توسط mir |

من هم...........

قول میدم اگه تا آخرش بخونین پشیمون نمی شین

(برای اصلاح ایران این متن را به تمام دوستانتان ارسال کنید - هر مسیر طولانی با یک قدم آغاز می شود)

توی این روزهای بارانی اخیر منتظر تاکسی موندن واقعا خیلی سخته مخصوصا وقتی راننده ها هم بی انصافی به خرج داده و از جابجایی مسافر به صورت عادی خودداری کنند. این اتفاق برای ما رخ داد و راننده خط بی توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد میزد : " دربـــــــــــــــــست " . نگاه معنی دار و اعتراض های گاه و بی گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو، به خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه 6000 تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری 1500 تومن میافتاد درحالی که.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط mir |